خوب بالاخره من همت کردم بنویسم تازه با این همه کاری که دارممممم فردا نهار کلی مهمون دارم و از اونجایی که من خیلی بچه زرنگی هستم تقریبا همه کارام رو کردم فقط مونده سالاد و برنج که دیگه گذاشتم برای فردا .
فردا به جاری جون هم گفتم بیاد کمکم که بنیتا رو نگه داره تا من بتونم مهمون داری کنم کیف میکنین جاری بازی رووو.
خوب اول از همه از عید بگم که خیلی خوب بود از 29 تا 3 اسفند ویلای دوستمون بودیم روز سال تحویل من و همسری و دخملی چون شبونه راه افتاده بودیم خواب موندیم ولی همین تا تی وی شروع کرد گفت تا دقایقی دیگر من یهو بیدار شدم دیدم بنیتا هم چشماش رو باز کرد منم خوشحال فوری بغلش کردم و تا توپ در شد گفتم عید مبارک دخترم اونم جیغ زد و خودش رو انداخت رو شونم دوباره گفتم عید مبارک عزیزم دوباره جیغ زد
فکر کنم دخملم مثل من دوست نداشت عید شه هههه
روز سوم هم رفتیم سمت ویلای خودمون چون قرار بود یکی از دوستام با شوشوش و پسملش که 1 سال و 2 ماهش بود بیان اونجا کلا خیلی خوب بود غیر از روز پنجم که انقدر همسری کباب به خورد من داده بود که حالم بد شد و مجبور شدیم بریم بیمارستان و من سرم بزنم عین دوران بارداریم شده بوده و چه خوب شد این اتفاق افتاد و من یادم افتاد که اصلا اصلا اصلا هیچ وقت نباید دوباره هوس بچه کنم خدایی خیلی وحشتناکه هفتم فروردین هم من و همسری و دخملی با هم دیگه رفتیم یه جایی نزدیک ویلا که خیلی باحال بود روستاهای 100 یا 200 سال پیش رو همه رو منتقل کرده بودن به اونجا و خیلی جای قشنگی بود و کلی عکس گرفتیم و بنیتا هم مثل یک خانوم متشخص پا به پای ما همه خونه هارو میدید و اصلا نق و نوق نکرد بسکه خانوم این نفس من
روز هشتم هم یکی دیگه از دوستامون با کل خانوادش اومد و فرداش هم همسری از ترس اینکه ترافیک نشه تو راه برگشت گفت برگردیم تهران و خدارو شکر از رودبار هم بنیتا خوابید تا تهران و این شد دومین سفر دخملی یه بار شمال یه بار هم جنوب.
10 فروردین هم رفتیم دکی که بنیتا خانوم غذا خور شد
و از اون روز دیگه کارای من دو برابر شد صبح تا از خواب بیدار شیم و شیشه شیرهای بنیتا رو بشورم سوپش رو بزارم و سرلاکش رو آماده کنم و در همین حین برای خودمم هم چایی بزارم و بریزم میرم سرلاک رو میدم بعد باید بشورمش چون گلاب به روتون کرده چایی سرد میشه میره تو ماکروفر بعد به بنیتا شیر بدم و از موقع بیدار شدن تا این لحظه 2 ساعت گذشته و بنیتا خوابش میگیره و میخوابه و من تازه میتونم بشینم چاییم رو بخورم حالا خوبه رژیم رو شروع کردم و نمیخواد صبونه مفصل بخورم و گرنه با عصرونه فکر کنم یکی میشد.
11 فروزدین رفتیم خونه 2 تا از خاله های همسری شام هم خونه مامان فریم دعوت بودیم به اتفاق خاله های من 12 فروردین هم رفتیم خونه مامی شوشو و با هم رفتیم بیمارستان ملاقات دختر پسر خاله همسری و بنیتا رو گذاشتم پیش همسری برگشتم دیدم عوضش کرده و شیرش رو داده و خوابوندتش خدایی همسری بچه داریش خیلی خوبه اون روزی که تو شمال حالم بد بود اگه همسری بچه داری بلد نبود معلوم نبود تکلیف چی میشه کلا تو بچه داری خیلی کمکه وقتی از سر کار میاد کلا بنیتا دیگه دست باباشه شب هم اون میخوابونتش میزنه کانال پی ام سی و انقدر با بنیتا میرقصه تا تو بغلش خوابش ببره البته بنتیا هم کلی بلا شده و همچین از باباش دلبری میکنه تا چشمش به باباش میفته شروع میکنه به دست و پا زدن میدونه که از لحظه ای که بابا جانش تشریف بیاره دیگه رو زمین نمیمونه خوب داشتم میگفتم رفتیم بیمارستان و برگشتیم شب هم با هم رفتیم الماس شرق و شام خوردیم و هر کی رفت خونه خودش فرداش هم برادر همسری و مامی جانش اومدن خونمون عید دیدنی برای سیزده بدر هم با همه خاله های همسری رفتیم بیرون که خیلی خوب بود و خوش گذشت شبش هم همسری رفت فرودگاه دنبال مامان و بابام و اینگونه تعطیلات عید تموم شد.
بعد از عید هم زندگی باز مثل سابق شد فقط یه تغیری که تو وضعیتمون ایجاد شد اینه که به قول همسری انگار اکیپ مارو چشم کردن مایی که همه اخر هفته ها با دوستامون بودیم یهو ترکیدیم فرناز و مصطفی که پارسال رفتم کانادا سوگل و نیما که چند وقته میونشون بهم خورده و نیما از آذر ماه ول کرده رفته شهراز و کیوان هم اخیرا به مشکل خوردن ولی چون یه پسر دارن امیدوارم این دوست من بالاخره از خر شیطون پیاده شه و کوتاه بیاد و هی نگه طلاق طلاق نمیدونین چقدر هم پسرش باحاله عاشق بنیتاست از حالا باید مراقب دخترم باشم هههههو شماها هم دعا کنین همه چی درست شه و ماها مثل سابق شیم.
دیروز 23 فروردین هم خونه یکی از دوستهای نی نی سایتیم بودیم و کلی خوش گذشت بعدش هم رفتم خونه شهراز اینا که همسری هم اونجا بود شبش هم رفتیم هایپر خرید بخاطر مهمونی فردا
اینم عکس با دو تا از نی نی ها هست پسمل لباس زرده دومادمه از حالا هم انگار با هم تیک و تاک میزنن

اینجا کارن داره برای بنیتا کتاب میخونه سرش گرم شه تا منو شهراز بتونیم صحبت کنیم شاید هم غیبت ههه

پی نوشت:
سال تحویل ساعت 8:44 دقیقه صبح بود
تو این سال جدیدی تصمیم گرفتم رابطم با مادر شوشو و خاله های همسری رو مثل سابق کنم و تمام دلگیری هام رو بزارم کنار و بشم مثل قبلا و دیگه به همسری غر غر نکنم.
در عوض خاله ها تو این سال جدید تصمیم گرفتم کلا دیگه خونه عمه همسری نرم تو پست بعدی دلیلش رو مینویسم.
بازم خیلی حرف دارم که بگم ولی دیگه باشه واسه بعد دخملی خوابید برم بهش شیر بدم.

نوشته شده در تاریخ
جمعه 25 فروردین 1391 | توسط:
تیام |
|
نظرات() نرم
افزار
لوازم
جنسی
بازی